السيد الخميني

143

ديوان امام ( فارسى )

شهرهء شهر به كمند سر زلف تو گرفتار شدم * شُهرهء شهر به هر كوچه و بازار شدم گر برانى ز درم از در ديگر آيم * گر بُرون رانْدِيَم از خانه ز ديوار شدم مستى علم و عمل رخت ببست از سر من * تا كه از ساغر لبريز تو هُشيار شدم پيش من هيچ به از لذّت بيمارى نيست * تا ز بيمارى چشمان تو بيمار شدم نشود بر سر كوى تو بيابم راهى * از دم پير در اين راه مددكار شدم دامن از آنچه كه انباشته‌ام برچيدم * تا كه خجلت‌زده در خدمت خمّار شدم